صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
الفبا
گزارش ، یادداشت و گفتگو + عکس
ابوذر منصوری یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸۹

زندگي در شهر مردگان

 

سال‌هاست كه ديگر كمتر خانواده‌اي از سر مجبوري براي بقا و ادامه زندگي به جاي زندگي در ميان زندگان روي به ديار مردگان و گورستان‌ها مي‌آورد. حتي ديگر اثري از خانواده‌هاي جنگ زده كه براي زنده ماندن مجبور به ترك ديار خود شده بودند و در شهر تهران جايي بهتر از مقبره‌هاي خانداني، واقع در گورستان‌هاي قديمي شهر پيدا نكرده بودند، نيست. اما هنوز 2 خانواده كه از سر اجبار و جبر روزگار براي ادامه زندگي به قبرستان پناه آورده‌اند، در يكي از گورستان‌هاي قديمي تهران به زندگي مي‌پردازند و فارغ از مرده زير خاك به چرخاندن چرخ زندگي و گذر ايام مي‌پردازند. براي ديدن آنها بايد به جايي در جنوب تهران رفت. در يكي از امامزاده‌هاي معروف شهرري جائيست كه تا چند سال قبل چند خانواده با اين 2 خانواده همسايه بودند. اما الان در «امامزاده عبدالله » جايي كه مدفن بسياري از چهره‌هاي مطرح تاريخ معاصر است؛ فقط همين 2 مانده‌اند. پيرزني تنها كه تمام بچه‌هايش را از اين قبرستان به خانه بخت فرستاده و پيرمرد وپيرزني كه فقط يك دختر دم بختشان با آنها زندگي مي‌كند و بقيه فرزندان براي ادامه زندگي به ميان زنده‌ها برگشته‌اند.

 

خانه‌اي با 4 قبر

 

روي سنگ قبرها مملو از توت سفيدي است كه از روي درختان به زمين ريخته است. پيرمرد در حين جارو آنها است و ما بي اطلاع از او بدنبال اويي هستيم كه سال‌هاست در اين قبرستان با خانواده خود به زندگي مشغول است. راحت‌تر از آن چيزي كه فكر مي‌كرديم با ما هم صحبت مي‌شود. شرط ادامه گفت و گو و شرح ماوقع زندگي را پايان كار خود و جارو كردن جلوي منزلش كه مملو از قبر است تعيين مي‌كند.

 

«غلامرضا بلوكي» 25سال پيش دست 3تا بچه و زن خود را گرفت و براي نگهداري از مادر پيرش پا به گورستان گذاشت: «من قبلا در شهريار زندگي مي‌كردم اما براي اينكه از مادرم و شوهر او نگهداري كنم به اينجا نزد آنها آمدم.» حالا پس از مرگ مادر و گذشت سال‌ها براي او و خانواده اش زندگي در گورستان عادي شده است. اتاقك 6-5 متري قديمي با طاقي چوبي تمام مايملك غلامرضا و خانواده اش را در خود جا داده؛ اتاقكي كه آرامگاه ابدي جمعي از اعضاي يك خاندان است و بر روي ديوارهاي خود سنگ قبر دو نفر قرار دارد و زير فرش‌هاي خانه سنگ قبر 2 نفر ديگر است. آنطور كه غلامرضا مي‌گويد فقط سالي يكبار يك خانمي مي‌آيد اينجا براي بستگان خود فاتحه‌اي مي‌گويد و مي‌رود.

 

با او وارد خانه‌ مي‌شويم. غلامرضا حالا بي محاباتر سفره دلش را باز مي‌كند. پاهاي كبره بسته مرد نگاه را مي‌دزدد. دور تا دور اتاق را پشتي و بالشت‌هاي هاي مختلف پوشانده است. كنار سنگ قبرها ديواري هم پشتي گذاشته‌اند. تلويزيون كوچك قديمي 14 اينچ سياه سفيدي هنوز در اينجا روشن است. با اينكه گرمي هواي بهار جاي سرما را گرفته است اما اينجا هنوز بخاري برقي روشن است. اين بخاري برقي جور سماور و اجاق گاز خانه را مي‌كشد.رختخواب و بوفه‌هاي چوبي زهوار در رفته تنه به تنه ديوار سياه شده داده‌اند. يك يخچال و يك فريزر قديمي، اجاق گاز و ظرف و ظروف در گوشه‌اي از اتاق پذيرايي مراسم ختم، آشپزخانه اين خانه كوچك را تشكيل داده است. هيچ چيز را پنهان نمي‌كند. تنها قاب عكس بزرگي بر روي ديوار است كه نشان دهنده بزرگ خاندان وقت اين مقبره بوده است. نداري هر مزيتي نداشته باشد، حداقل آسودگي را از جهاتي به همراه مي‌آورد. بي دغدغه در غياب همسر و دخترش كه براي مهماني رفته‌اند.خانه را ساعتي براي عكاسي به دست ما مي‌سپارد. 4 فرزند دارد. 3دختر و يك پسر. 3تاي آنها را به ثمر رسانده وآخري كه دختريست 18 ساله كه متولد همين قبرستان است و با آنها زندگي مي‌كند.

 

كليددار مقبره

 

غلامرضا يكي از كارگران و قبر بپاهاي اين قبرستان است: «كارهايي مثل نظافت سرويس‌هاي بهداشتي. گاهي مردم مي‌خواهند دور سنگ قبر مرده شان را سيمان كنم و كارهايي مثل اين. مجموعا برجي 30-200 هزار تومان درآمد دارم.» انگار بخواهد بگويد، زندگي در گوشه اين قبرستان قديمي و خلوت جاري است. حتي در اتاقي كوچك درست بالاي سر مردان و زنان مرده. در ديوار اتاق چند دسته كليد آويز است و از صاحبخانه مي‌پرسيم كه اين همه كليد براي كجاست. غلامرضا با نشان دادن مقبره‌هاي اطراف خانه خود مي‌گويد :«در اين حيات كليد 35 تا از مقبره‌ها و در حيات بغلي كليد 15 تا از مقبره‌ها به من سپرده شده است.» غلامرضا در غياب فرزندان خود به جاي آنها جواب مي‌دهد و مي‌گويد:«نه بچه‌هاي من از همان كودكي با اين فضا آشنا شدند، نه از مرده مي‌ترسيدند و نه از قبر و حتي سكوت شب‌هاي قبرستان.»

 

نيم قرن زندگي پيرزن در گورستان

 

از خانه كوچك غلامرضا بيرون مي‌زنيم. از او مي‌پرسيم آيا غير از خانواده خود، شخص ديگري هم در اين قبرستان قديمي زندگي مي‌كند. غلامرضا با دست گنبد آبي امامزاده را نشان مي‌دهد و مي‌گويد:«پشت حرم امامزاده پيرزني سال‌هاست تنها زندگي مي‌كند. او قبل از مادر من به اينجا آمده. » از غلامرضا چند قدمي دور مي‌شويم كه او ياد نكته‌اي مي‌افتد. خود را به ما مي‌رساند و مي‌گويد :«حواستان باشد كه باجي از آن زنان وسواسي است كه هميشه مشغول شست وشوي وسايل خانه است. شايد او شما را به خانه اش راه ندهد.» غلامرضا ياد روزهايي مي‌افتد كه همه ساكنين اينجا از مصرف بي رويه آب باجي دادشان به هوا رفته بود. اما انگار باجي اين عادت را ترك نكرده بود و هنوز شير آب جلوي خانه اش باز است كه ما پيش او مي‌رويم.

 

پيرزن و پيرمردي زير سايه درخت توت سفيدي در كنار چند قبر نشسته‌اند. پيش آنها مي‌رويم و از آنها سراغ باجي را مي‌گيريم. پيرزن داخل مقبره خانداني بزرگي نسبت به خانه غلامرضا را نشان مي‌دهد و مي‌گويد:«من دختر باجي هستم و مادرم داخل خانه است.» به سمت مقبره كه به آن خانه مي‌گويند مي‌رويم. انگار حرف‌هاي غلامرضا واقعيت دارد. جلوي خانه چند ظرف غذاي پهن است و شلنگ آب بر روي سه پايه‌اي قرار دارد و آب همينطور مي‌رود. آرامگاه اين خاندان از 3 اتاق تشكيل شده است و تمامي قبر‌ها در 2 اتاق قرار دارد و در چوبي جدايي براي ورود به هر اتاق تعبيه شده است. اتاق نشيمن پيرزن همين اتاق وسطي است كه بايد ابتدا وارد آن شد. چند ميله آهني رنگ شده جلوي مقبره به عنوان بالكن فاصله‌اي بين ما و خانه پيرزن است.پيرزني خميده از ته اتاق بطرف در مي‌آيد. برعكس قد خميده اما چهره‌اي باز دارد و به راحتي هم‌صحبت مي‌شود. آنطور كه باجي به ياد دارد الان50 سال است كه در آرامگاه خانوادگي خانداني «خسروداد» زندگي مي‌كند. براي اينكه مطمئن شويم كه پيرزن درست مي‌گويد از او سن اش را مي‌پرسيم و سريع مي‌گويد :«من الان 90 سالم است و از 40 سالگي به همراه بچه‌هام و شوهرم به اينجا آمديم. الان تمام بچه‌هام سر خانه زندگي خودشان هستند و من سال‌هاست پس از مرگ شوهرم اينجا تنها زندگي مي‌كنم.»

 

من روي قبري فرش نينداخته‌ام

 

وقتي از باجي تعداد قبرهاي داخل مقبره يا همان خانه‌اش را مي‌پرسيم، انگار نه انگار در سردر ورودي تابلو كاشيكاري نقش بسته و روي آن آرامگاه خانداني خسروداد حك شده است. او مي‌گويد :«بياييد تمام فرش‌هاي خانه را جمع كنيد. اگر من بر روي سنگ قبري فرش انداخته‌ام. آن موقع شما من را از اينجا بيرون كنيد.» پيرزن راست مي‌گفت. او به 2 تا در تعبيه شده در دو طرف اتاق اشاره مي‌كند و مي‌گويد: «قبرها داخل اين اتاق‌ها قرار دارند و من با آن اتاق‌ها كاري ندارم. تمام مايملك زندگي من همين وسايل چيده شده در اين اتاق است. هر موقع هم صاحبان اينجا بخواهند مي‌آيند اينجا براي فاتحه خواني.» با اجازه باجي در آهني بالكن را باز مي‌كنيم و به پشت پنجره‌ها مي‌رويم و داخل آنها را نگاهي مي‌اندازيم. او راست مي‌گفت مختصر وسائل به همراه يك ميز ناهارخوري و چند صندلي چوبي مندرس از سال‌ها قبل در گوشه اتاق‌‌ها چيده شده است و در هر اتاق 7 سنگ قبر قرار دارد. بر روي ديوارها هم قاب عكس قديمي چند مرد قرار دارد. وقتي به تاريخ سنگ قبرها نگاهي مي‌اندازي تاريخ فوت بيشتر آنها براي قبل از انقلاب است. اما بر روي سنگ قبري تاريخ مرگ براي سال‌هاي اخير است. باجي درباره آن مي‌گويد :«اين مقبره براي كساني است كه بعد از انقلاب از ايران رفته‌اند و خيلي سال است كه اصلا براي يك فاتحه خواني ساده هم اينجا نيامده‌اند. اما چند سال پيش براي دفن يكي از اعضاي خانواده خود به اينجا آمدند و او را در اتاق سمت چپ خاك كردند. »

 

از باجي درباره تنهايي و شب‌هاي تاريك قبرستان مي‌پرسيم. او دختر خود و پيرمردي كه جلوي خانه نشسته‌اند را نشان مي‌دهد و مي‌گويد:«تمام بچه‌هايم را از اينجا به خانه بخت فرستاده‌ام و با اينكه ديگر تنها شده‌ام اما آنها هر چند وقت يكبار به من سر مي‌زنند. تازه من از تنهايي و شب‌هاي قبرستان اصلا نمي‌ترسم. مگر مرده ترس دارد؟»

 

مرحوم حسين پناهي همسايه باجي

 

در ماه‌هاي ابتدايي جنگ در سال 1359 جمعي از خانواده‌هاي جنگ‌زده مجبور به ترك ديار و زادگاه خود شدند. هر كس جان خود و بچه هايش را به همراه بار و اثاثيه‌اش به شهر و دياري برد. جمعي هم راه تهران و اطراف آن را پيش گرفتند. به عده‌اي هم در اين كوچ مجبوري جايي بهتر از مقبره‌هاي خانداني براي سكونت نرسيد. باجي به ياد مي‌آورد در ميان همسايه آن روزها زن و شوهر جواني با 2 تا دختر در يكي از آرامگاه‌هاي خانوادگي زندگي مي‌كردند كه بعدها شوهر يكي از هنرپيشه‌هاي سينما، تئاتر و تلويزيون شد. باجي تا اينجا را بيشتر خبر نداشت و بس. اما نمي‌دانست كه آقاي شوهر همسايه كه مردي خوش صحبت و دلسوز بود سال‌هاست كه پنجه در رخ خاك كشيده است.

 

آن جوان، حسين پناهي بود. آن روزها حسين همراه با همسر و دو دخترش ليلا و آنا در يك مقبره خصوصي زندگي مي‌كردند. بعدها حسين براي همكار خود «رسول نجفيان » تعريف مي‌كند كه، قسمتي از كنار سنگ قبر فرو ريخته بود و از آن بوي بدي خارج مي‌شد. همسر حسين در اين شرايط وضعيت روحي نامناسبي پيدا كرده بود و شب‌ها خواب مرده آن مقبره را مي‌ديد كه مي‌گفت: «شوكت خانم، چه مي‌خواهيد از من، مگر قبر من سفره يا ميز است كه رويش غذا مي‌خوريد». حسين پناهي «يك گل و بهار » را از ماجراي زندگي خودش در قبرستان امام‌زاده قاسم ساخت.


چاپ شده در شماره 40 ماهنامه نسیم هراز – خرداد ماه 1388

اسلایدر