روزنامه فروش دكه به دوش
دم دم هاي صبح است و سكوت شب در كوچه پس كوچه هاي شهر تا ساعتي ديگر ادامه دارد. مي توان دقايقي ديگر خوابيد، اما حسين با آن جسم معلول و رنجورش مثل هر روز زودتر از فرزندانش از خواب برمي خيزد، او هر روز با كمك يكي از پسرانش كه مانند بيشتر جوانان اين شهر به دنبال كار مي گردد، (مي توان گفت كه بيكار است و بيشتر از پدر وقت براي خوابيدن دارد) ، سوار موتور سه چرخي مي شود كه تنها منبع درآمد اين خانواده ۶ نفري است.
و هر روز صبح، آن هنگام كه خيابان ها از هجوم اتومبيل ها عاري است و فقط مي توان صف اتوبوس هاي شركت واحد را درون ايستگاه ها ديد، سلانه سلانه با آن دستان ضعيف به موتورگاز مي دهد تا به گوشه باغچه اي حوالي ميدان بهارستان پايين تر از وزارت ارشاد برسد. جايي كه هر روز هر ساعت چه در گرماي تابستان و چه در سرماي زمستان او را به مانند ديگر ركن هاي ثابت اطراف اين ميدان مي توان مشاهده كرد.
پيرمرد، موتور سه چرخ و مشكي خود را طوري پارك مي كند كه مزاحم عبور مردم نباشد. آنگاه مشغول فروختن روزنامه مي شود.
حسين پورنامي، معروف به حسين ژاله، ۵۳ سال دارد و به تجربه بسياري از مشاغل مجهز است. فروشندگي، دلالي، روزنامه فروشي و ... همه را هم سوار موتور بوده، اما اين آخري را بيشتر از همه دوست دارد.
يك ساله بود كه از دوپا به طور كامل فلج شد. قدرت دست راستش هم ضعيف تر از انگشت يك فرد سالم شد. اما از آن كساني نبود كه بخواهد به بهانه معلوليت، كنج خانه بيتوته كند. خودش را كه شناخت، مشغول به كار بود، از ۱۰ سالگي. خودش مي گويد «از بچگي، دستم در جيب خودم بوده. دلالي كرده ام اما گدايي نكرده ام، نبايد سربار ديگران بود. از ۱۰ سالگي تصميم گرفتم كه خرج خودم را دربياورم. آن موقع فقط كيهان و اطلاعات و جوانان مي فروختم، بيشتر از اين هم نشريه اي نبود. ولي الان در همين فضاي محدود كنار موتور، بيشتر از ۱۰ روزنامه ورزشي و اجتماعي مي فروشم.»
حسين، دلال سينما هم بوده است. نه اينكه دنبال راست و ريس كردن امور تهيه يك فيلم بوده، حكايت دلالي سينما متفاوت است. قبل از انقلاب بيشتر مردم تفريح آخر هفته شان رفتن به سينما بود. مي رفتم از بليت فروش سينما ۶۰-۵۰ برگ بليت با قيمت ۲۵ تا ۳۰ ريال مي خريدم و به آنهايي كه نمي خواستند در صف بايستند به قيمت پنج تومان مي فروختم. يك مدت هم مي رفتم دم در سالن هاي تئاتر و اين كار را مي كردم.
«البته اين بار بايد به بليت فروش سالن تئاتر ۵۰ تومان مي دادم تا رديف جلو و لژ خانوادگي را به من بدهد، ولي ضرر نمي كردم. چون آنها را با قيمت بيشتري مي فروختم.
حسين تا سال ۵۵ يا ۵۶، روي موتور، دستفروشي، روزنامه فروشي و بليت فروشي مي كرد تا اينكه توانست يك دكه روزنامه فروشي براي خود در ميدان شهدا باز كند. با باز كردن اين دكه او ديگر براي خود داراي جا و مكان مناسب بود و مي توانست سري ميان سرها بلند كند. كارش به سرعت رونق گرفت تا اينكه يكي از روزها خواهرش به او گفت بايد براي خودت دستي بالا بزني. دختري كه خواهرش براي او در نظر گرفته بود، به او بله گفت و حسين، به همين سادگي، قاطي مرغ ها شد.
حاصل اين ازدواج چهار پسر سالم است. هر چند حسين بابت بيكاري آنها نگران است. او توانست با فروش روزنامه در دكه، يك خانه چهل متري در همان محله دوران كودكي (نيكنام) بخرد و مزه صاحبخانه بودن را در همان ابتداي زندگي مشترك بچشد:
«خيلي سختي كشيدم، اما نااميد نيستم افتخار مي كنم كه روي پاي خودم ايستاده ام.» بهزيستي، زماني مي خواست به او مستمري بدهد، اما خود او نخواست، داشتن دكه براي حسين، آرامش و آسايش به تمامي معنا بود، هر روز فاصله خانه تا دكه را با اميد مي آمد و مي رفت. ديگر لازم نبود برگشتي روزنامه ها را در مغازه هاي روبه رو بگذارد. او هم مثل ديگر دكه دارها برگشتي روزنامه را داخل دكه انبار مي كرد و آخر هفته آنها راتحويل مي داد، اما الان بايد هر روز به يكي از مغازه داران رو بيندازد كه «اگه مي شه، امشب روزنامه ها رو اينجا بذارم.»
حسين مثل همه روزنامه فروش هاي دستفروش، سهميه فروش ندارد و مجبور است تعدادي از روزنامه ها را از دكه روزنامه فروشي بخرد و با سودي خيلي ناچيز بفروشد.
روزنامه، اصل فروش او است. اما در كنار ميل فرمان موتور، تعدادي قوطي اسپري حاوي گاز فندك هم گذاشته و هرازگاهي با آن دستان نحيف و بي جان، فندكي را تعمير يا پر مي كند، بالاخره بايد خرج يك خانواده شش نفره را يك جوري در آورد.
اما حسين، دكه اش را چگونه از دست داد؟سال ۷۲ بود كه هر روز مي آمدند و مي گفتند يا براي دكه ات جواز بگير يا جمعش كن. من هم آن موقع پولي نداشتم تا دنبال جواز بروم اين طوري بود كه دكه را از من گرفتند. اي كاش فقط دكه را مي گرفتند.يك روز آمدم ديدم دكه را از جا كنده و برده اند. هرچه به دنبال وسايل داخل آن هم رفتم، آنها را پس ندادند.
نه يخچال، نه كنتور برق، نه شيشه نوشابه ها و نه حتي بيسكويت و كيك ها را پس ندادند. بدبختي دوباره شروع شده بود.
ذره ذره مرض قند هم به سراغم آمد. مي دانستم سراغ بهزيستي رفتن هم جز دريافت مقداري قند و شكر و برنج و روغن فايده اي نداشت، آنها نمي توانستند دكه ام را به من پس بدهند.
چاره اي نداشتم جز اين كه دستفروشي كنم.
حسين تمام آمال و آرزوهايش را در يك موضوع مي بيند، چهار ديواري آهني كوچكي به نام دكه، تا كه از گرما و سرماي تابستان و زمستان خلاص شود. تا ماوايي داشته باشد و امنيتي؛ جايي براي روزنامه هاي برگشتي، دخلي براي ۲۰ توماني هاي چركين و پاره. براي رسيدن به اين آرزو، البته تا نفس دارد، جان مي كند، عرق مي ريزد و سرما را به جان مي خرد. بايد زندگي كرد ديگر، جبر است، جبر هستي، جبر زندگي. مگر راه گريزي هم هست؟
چاپ شده در روزنامه همشهری ۱۹ مرداد ۱۳۸۳ - شماره ۳۴۶۱
